نمیدونم قبلا در این مورد مطلب نوشتم یا نه. شاید نوشته باشم، یادم نیست.
بیاید از این منظر به ارتباط من و شوهرم در مقابل رابطه اقدس با شوهرم نگاه کنیم:
بخش اول:
اقدس یه دختر سن بالا بوده که به دلایلی شانس ازدواج خیلی پایینی داشته. در کمال ناباوری یک مرد مقتدر پیدا میشه که اون رو از تنهایی نجات میده و میشه همه زندگی اقدس. چه قدر اقدس خوشحاله، حالا حاضره جونش رو برای این مرد بده. حالا دیگه اقدس تنها نیست، یک نفر رو داره که هر روز باهاش درد و دل کنه، عشقبازی کنه، هر از گاهی نیازهای جنسیش رو رفع کنه، و هرچه داره به پای مردش بریزه. دائم هم ممنون شوهرش هست و این تشکر ها رو مداوم به اون منتقل میکنه. مرد هم به طور ذاتی از زنی که همیشه اون رو بزرگ بدونه و ازش تشکر کنه خیلی خوشش میاد، حس تامین کنندگی و اقتدارش فول میشه و با اون زن احساس خوشبختی میکنه. دلش میخواد بیشتر برای اون زن کار کنه. ضمن اینکه چون با هم زیر یک سقف نیستن، غالبا اصطکاک زیادی بینشون به وجود نمیاد و مثل یک دوست دختر و دوست پسر عاشق و شیدا می مونند.
بخش دوم:
من در اوایل جوانی با هزار امید و آرزو با شوهرم سر سفره عقد نشستم، مسلما مثل بقیه ی زن و شوهر ها در کنار هم تلخی ها و شیرینی هایی داشتیم، دعوا و قهر و آشتی داشتیم، کدورت هایی پیش اومده، در خلال بزرگ کردن بچه ها و سایر مسایل روزمره اختلاف نظرهایی داشتیم که ناخواسته باعث شده اون شیرینی اول ازدواج بینمون کم بشه. طبیعی هم هست. در میانه راه زندگی مشترک، شوهرم بی وفایی میکنه و همه آمال و آرزوها و خوشبختی من یکباره فرو میریزه. دیگه شوهرم هر قدر هم زحمت ما رو بکشه، خرج ما رو بده، سفر ببره، باز هم تو چشم من مثل قبل نخواهد شد. دیگه نمیتونم مثل قبل عشقم رو نثارش کنم. کدورت که پیش بیاد انگیزه م برای رفع کدورت کمه، دنبال منافع شخصیم تو زندگی میفتم، ناخواسته خیلی از چیزها رو ازش دریغ میکنم، دیگه دلسوزش نیستم،و........ این مسیر تلخی هست که شوهرم خودش باعث اون شد.
حالا یک دو قطبی نابرابر ایجاد شده، یک سر اون اقدسه که با تمام قوا و خوشحال، ناجی خودش رو میپرسته. یک سرش، من هستم که فقط گاهی برای گرم نگه داشتن زندگیم یه دست و پایی میزنم تا شوهر بی وفام رو داشته باشم.
خیلی وقتا فکر میکنم اگر اقدس و شوهرم یک زندگی عادی و علنی داشتند و مثل بقیه زیر یک سقف زندگی میکردن، شور و اشتیاق بینشون کمرنگ میشد و برای من خوب میشد