فرض کنید دکتر قبلا به شما گفته بوده که سرطان دارید و احتمالا زیاد زنده نمیمونید. حال روحیتون خیلی بد میشه. زندگی سیاه و تلخ و پر از نا امیدیه. هیچ اینده ای برای خودتون نمیبینید. اما بعد از چند ماه و تکرار ازمایش ها، دکتر بهتون میگه خوشبختانه سرطان ندارید و قرار نیست بمیرید! ولی مریضیتون لاعلاجه و تا اخر عمر باید درد بکشید و دارو مصرف کنید! زندگی خیلی قشنگ میشه... مگه نه؟ از کوچکترین خوشی ها لذت میبرید. کلی خدا رو شکر میکنید و درد رو تحمل میکنید... حالا درین اوضاع یک نفر که از اتفاقات قبل خبر نداره، اگر شما رو ببینه که گله زیادی از درد و بیماریش ندارید، تعجب میکنه و ممکنه بگه طرف چه ادم دلخوشیه! با وجود مریضی چه قدر بیخیاله!!
حکایت من و بعضی خواننده های اینجا همینه! تعجب میکنن که چرا من جزع و فزع نمیکنم و آرومم. وقتی میبینن من با بعضی اتفاقات تا حدی ریلکس برخورد میکنم، نتیجه میگیرن که من دارم دروغ میگم. یا من یک مرد هستم و نمیتونم حس زنانه رو بفهمم در نتیجه چرت مینویسم !!
درصورتیکه ماجرا اینه که من قبلا روزهای خیلی خیلی بد و سیاهی رو از سر گذروندم. گاهی انقدر گریه میکردم که بی حال میشدم. شوهرمو که میدیدم حالت تهوع بهم دست میداد. لبخند برام بی معنی بود. مثل ادمای افسرده زل میزدم به یک نقطه و تو فکر فرو میرفتم. توی دلم طوفان بود. حالم از هرچی دختر اویزون و صیغه و زن دوم بود به هم میخورد. همه مردها رو کثافت های اشغال میدونستم(البته به این معنی نیست که الان نظرم کاملا عوض شده... راجع به اونم میگم بعدا) ... خلاصه اینکه الان که روابط شوهرم و اقدس خیلی کمرنگ شده و اینکه چندین سال گذشته و شوهرم اقدس رو عقد دائم نکرده، باعث شده حالم نسبت به اون موقع خیلی بهتر و ارومتر باشه. فحش هام کمتره. یاد گرفتم تا حد زیادی افکارم رو کنترل کنم که کمتر اذیت بشم. و در نتیجه نوشته هام ریلکس به نظر میان.
ولی این اصلا به این معنی نیست که من اقدس رو پذیرفتم و شوهرم رو بخشیدم و کارشون رو تایید میکنم. اقدس برام هنوز همون دختره ی خاک بر سر سابق هست. شما هم چند وقت صبر کنید بهتر میفهمید حس و حال من چیه این روزا
یکی از مواردی که در رفتار شوهرم من رو خیلی میرنجونه اینه که اصلا شوهرم بهم حق نمیده که ازش دلخور باشم! میگه به تو هیچ ربطی نداره من با کسی دیگه ازدواج کنم. من باید وظایفم رو نسبت به تو انجام بدم که میدم. دیگه بقیه ش به تو ربط نداره!! وقتی راجع به رابطه ش با اقدس حرفی بزنم یه جوری برخورد میکنه انگار دارم راجع به زندگی برادرش نظر میدم! انگار نه انگار اقدس و من دو ضلع یک مثلث شدیم. هرکدوم از ما رو جدای از اون یکی میبینه.
چند تا از دوستان خانوادگیمون رو قبل از شروع کرونا تصمیم داشتیم دعوت کنیم. با شروع کرونا منتفی شد. دیگه این روزها که وضعیت کرونا بهتر شده گفتیم دعوتشون کنیم.
اون شبی که دعوت کردیم من از صبح داشتم دست تنها کار میکردم. خیلی وقت بود خونه مون مهمون نیومده بود و وضعیت خونه نیاز به کمی تغییرات داشت. غذا پختن و تمیز کردن خونه هم که جای خودش بود...
خلاصه که وقتی مهمون ها رفتند خیلی خسته و هلاک بودم. همسرم خیلی شیک رفت توی رخت خواب و من موندم و بچه هایی که از شدت شیطنتی که پشت سر گذاشته بودند هایپر شده بودند. همسر هنوز خوابش نرفته بود که یکی از بچه ها سراغش رفت و گفت بیا بهم غذا بده! شوهر هم مردونگی کرد و بلند شد براش غذا اورد.
منم داشتم اونطرفا میچرخیدم و بقایای مهمونی رو جمع و جور میکردم که یکهو.... چشمم افتاد به گوشی شوهرم و دیدم داره با اقدس چت میکنه
تا دیدم اینجوریه سریع گفتم من رفتم بخوابم. شب بخیر... و به همین خوبی خوابوندن بچه ها رو انداختم گردن شوهر 
حقشه.... کی گفته من از صبح تا شب کار کنم ایشون شب بیاد خیلی شیک بره تو رختخواب گوشی دستش بگیره با دلبرِ خاک برسر چت کنه و من تنهایی بچه بخوابونم؟!
امروز این متن رو توی اینترنت دیدم... یاد یک سری از کامنتر ها افتادم!
یه جوری درباره ادمها قضاوت کنید که اگه یه روزی خلافش بهتون ثابت شد شرمنده خودتون نشید...
حتما شما هم در اطرافیان دیدین یا شنیدین که یک دختر و پسری سالها عاشق هم بودن و کلی تلاش کردند تا به هم برسن اما بعد از ازدواج همش کارشون دعوا بوده و نهایتا بعد از چند ماه به طلاق رسیدن... در صورتی که قبل ازدواج مدت طولانی با هم دوست بودند و شناخت از یکدیگر داشتند
حقیقت اینه که ادمها تا وقتی با هم زیر یک سقف نرن خیلی از اختلافاتشون بروز پیدا نمیکنه و همه چیز خیلی خوب و عالی به نظر میاد.
الان حکایت شوهر من و اقدس هم همینه. اونها سالهاست صیغه هستند اما هنوز باهم زندگی مشترک نداشتند. برای همین خیلی از رفتارهای همدیگه که اون روی سکه هست رو ندیدند... پس تا وقتی اقدس صیغه هست و خونه باباشه، فرصت داره زن خوبی به نظر بیاد.
و از طرفی من که سالیان سال هست با شوهرم زیر یک سقف دارم زندگی میکنم، بچه دارم، با خانواده شوهر در ارتباطم، مسائل کاری شوهرم با زندگیمون آمیخته هست و غیره... قطعا چالش های خیلی زیادی با شوهرم پیدا کردم و میکنم. در نتیجه گاهی بحث داریم گاهی دلخوری پیش میاد... و من میشم زن غرغرو!
خیلی نابرابره.... اینجوریه که غالبا زن صیغه ای سوگلی به نظر میاد.
اگر قرار باشه روزی شوهرم اقدس رو دائم کنه و زندگی مشترک داشته باشند... اونوقت هست که میشه منصفانه قضاوت کرد... البته شاید بازم منصفانه نباشه. مثلا اگر اقدس یک زن دوم مخفی باقی بمونه، هیچ وقت با خانواده شوهر چالش نداره! ولی در عوض چالش های دیگه ای داره که من ندارم...
فیلم رگ خواب رو دیدین؟
عاقبت اکثر دخترایی که تن به صیغه میدن دقیقا مثل اون فیلمه...
ارزش خودتون رو حفظ کنید... نگذارید بهتون مثل یه فست فود نگاه بشه...
صیغه برای زنهایی هست که واقعا شرایط زندگی دائم ندارن... اخرین راه حل
مدتها بود با شوهرم بحثم نشده بود. امروز یه چیزی توی گوشیش دیدم که به اقدس ربط داشت. یواشکی هم سر گوشیش نرفته بودم. خودش داده بود که زنگ به کسی بزنم...
اولش خیلی خودمو نگه داشتم که به روش نیارم چی دیدم... ولی یه جرقه کافی بود تا بهانه پیدا کنم و ناراحتیمو بروز بدم... و شد انچه نباید میشد... با هم کلی بحثمون شد
منم فحش ها رو توی دلم روانه وجود بی وجود اقدس کردم... دختره ی فلان... زندگی و اعصاب منو به فنا داده
قبلا هر روز و هر روز اقدس اینستاگرام منو چک میکرد... اما مدتیه دیگه چک نمیکنه! نمیدونم علتش چیه... شاید بی خیال من شده. مثلا ممکنه با باز کردن پیج من حرص میخورده. حالا تلاش میکنه پیجمو باز نکنه تا حرص نخوره!!
وقتی یک رابطه ی مخفیانه (یا نیمه مخفیانه) در زندگی همسر ادم باشه... ادم به کوچکترین امور هم حساس و بد بین میشه
چند روز پیش شوهرم یهو جلوی یک مغازه نقره فروشی توقف کرد و نگاهی به انگشترای عقیق انداخت. در حالی که خودش انگشتر عقیق داره و لزومی نداشت این کار رو بکنه!
خب اولین فکری که به ذهن من میاد اینه که داشته نگاه میکرده تا برای اقدس چیزی بپسنده! من چند مغازه جلوتر داشتم خرید میکردم... در تمام مسیر برگشت با خودم فکر میکردم برم یواشکی جیبهاشو بگردم ببینم چیزی خریده یا نه...
مشابه این اتفاق ساده در هفته بارها برای من میفته... البته الان که روابط حضوریشون کم شده خیلی کمتره. اوایل تقریبا هر کار کوچک رو به حساب اقدس میگذاشتم... کم کم متوجه و مطمئن شدم اغلبش ربطی به اقدس نداشته
من قبلا یک وبلاگ خلوت داشتم که میرفتم حرفامو توش مینوشتم که سبک بشم. هیچ وقتم دنبال کلی خواننده نبودم. اون وبلاگ فقط یه دفتر خاطرات برام بود.
ولی متاسفانه وبلاگم از بین رفت. حتی آرشیوش رو هم ندارم.
اومدم اینجا وبلاگ زدم که در ادامه ی همون وبلاگ قبلی هروقت اتفاق جدیدی افتاد توش بنویسم.
اما یک سری خواننده هی اومدن اینجا و اصرار دارن وبلاگ منو غیرواقعی و سفارشی و کپی و اینجور چیزا بدونن!
از طرفی یک سریا هم راجع به گذشته سوال میکنن... ازین بابت اگر حوصله کنم گاهی خاطره ای از گذشته مینویسم... هرچند که خیلی از خاطراتش تلخ هست برام و مرور کردنش حالم رو بد میکنه. ولی بعضی چیزا رو خواهم نوشت...