اقدس.... الهی به حق این شب ها به زودی زودِ زود... توفیق شهادت بهت بدن و از رو زمین حذف شی..
دلم نمیاد دعا کنم کرونا بگیری بمیری. نه به خاطر خود خاک بر سرت. به خاطر مادرت. نمیتونم ببینم مادری به عزای بچه ش بشینه.
انشالله ارزوی زندگی کردن با شوهرم رو به گور ببری
یه بار چندسال پیش یکجا رفتیم روضه. در کمال تعجب دیدم سخنران مجلسشون خانم همیز هست. بعد از تموم شدن مجلس یه عالمه خانم جوان دورش رو گرفتن و ازش مشاوره میگرفتند. منم که اون روزا در اوج تلاطم ها بودم مثل بقیه رفتم پیشش. اما صبر کردم خلوت تر بشه بعد حرفم رو بزنم. تقریبا همه رفته بودند و من و یکی دو نفر دیگه مونده بودیم. خانمی که داشت سوال میکرد لابلای حرفاش گفت: همش دعا میکنم شوهرم سکته کنه من از دستش راحت شم!! یهو من پریدم تو حرفش و گفتم: این چه دعاییه میکنی؟ سکته کنه علیل بیفته رو دستت بعد مجبور شی یه عمر از ادمی که ازش متنفری پرستاری کنی؟ یه دعای درست بکن! خانم همیز از حرفم جاخورد و به طور ضمنی نظر منو تایید کرد! خود اون دختر هم انگار تاحالا به این وجه دعاش فکر نکرده بود... سری تکون داد و گفت راست میگی!
واقعیت اینه که در مورد شوهر خودمم همینم. اگر بخوام نفرینش کنم همیشه اینو تاکید میکنم که خدایا بدبختیش مال خودم نباشه! (انگار خدا منتظر نشسته نفرینای منو مستجاب کنه!!)
اگر خواستید نفرین کنید یه جوری نفرین کنید که طرف از ریشه قطع شه!
امروز شوهرم داشت تعریف میکرد که خانم یکی از دوستانش باردار و استراحت مطلق هست. تهران کسی رو ندارن. رفته شهرستان خونه مادرش و در نتیجه این دوست همسر چندماه هست که تنهاست و اوضاع خوبی نداره...
خیلی دلم میخواست به شوهرم بگم: عه چرا نرفت کسی رو صیغه کنه!!!!
پ.ن:البته وقتی شوهر من صیغه کرد من حامله نبودم.
چند روز پیش شوهرم یه وسیله خیلی عادی که البته ما غالبا ازش استفاده نمیکنیم تهیه کرده بود. ولی چیزی درموردش نگفت و خیلی عادی گذاشت یه گوشه. من شک کردم که احتمالا اونو برای اقدس تهیه کرده. برای همین به بهانه جمع و جور کردن بردم یکجا قایمش کردم که اگر شوهرم خواست ببره به اقدس بده پیداش نکنه و مجبور شه از من سراغش رو بگیره!!
امروز گفت راستی اون فلان وسیله رو بذار میخوام بدم به کسی! منم گفتم باشه. ولی درنیاوردم...
حالا منتظرم ببینم کی وقت بیرون رفتن اونو طلب میکنه!
چند پست قبلتر گفتم که شوهرم مدتیه رعایت میکنه توی خونه با اقدس چت نمیکنه... اما این تعطیلات کرونایی تهران، باعث شده که شوهرم 24 ساعته پیش ما باشه و ناچاره! دیگه تو خونه گاهی پیامای اقدس رو باز کنه و جواب بده! مشاهده شد که همچنان اقدس کما فی السابق ور ور میکنه و کلی پیام میفرسته...
چی میگی این همه وراج؟
امروز عید قربان بود. همسر داشت برای افراد مختلف پیام صوتی میگذاشت و عید رو تبریک میگفت.
یکی از وویس ها که توش نسبتا نیمه رسمی صحبت کرد رو نفهمیدم کی بود. گفتم نکنه برای اقدس بوده؟ مثلا این مدلی حرف زده من نفهمم کیه!
دلم طاقت نیاورد و اخر بهش گفتم. گفتم اون پیام رو برای اقدس فرستادی؟ لبخند زد گفت نه! با اون که اینجوری حرف نمیزنم

گفتم: فکر کردم جلوی من اینجوری باهاش حرف زدی
شوهر: من مراعات تو رو میکنم جلوت باهاش حرف نمیزنم.
چیزی که ادامه ی ماجرا بود سکوت ظاهری من بود... ولی در واقع توی دلم داشتم با صدای بلند فریاد میزدم: احمق... اگه میخواستی مراعات منو کنی کلا نباید همچین غلط اضافه ای میکردی... تلفن حرف نزدنت در برابر اصل کارت یه قلقلک حساب میشه
مثل کسی که یک نفر رو از پنجاه تا پله هول داده باشه پایین. پاگرد آخر هم ده تا پله داره. برگرده بگه ازون ده تا پله هولت ندادم که یه وقت چیزیت نشه!!!
تو یک بی شعور هستی... الهی اقدس قربون من و بچه هام بشه
به مناسبت روز ازدواج با خودم کلی کلنجار رفتم تا یک متن عاشقانه برای همسر بنویسم و روی آینه بچسبانم. قدم زنان به سمت میز تحریر رفتم و از لابلای کاغذهای باطله برگه ای را بیرون کشیدم تا قسمت سفیدش را قیچی کنم و رویش چند کلمه ای بنویسم. اما دستم لحظه ای از حرکت باز ماند. چشم هایم روی اسم و مشخصات اقدس که توی اون کاغذ نوشته شده بود خشک شد! همسر هنوز نمیداند من نام و فامیل اقدس را میدانم! وگرنه به این راحتی این کاغذ را لابلای برگه ها رها نمیکرد...
آن بخش از مشخصات اقدس را که تا حالا نداشتم را در گوشی ذخیره کردم و برگه را روی کاغذ باطله ها پرت کردم و رفتم.
دیگر نیازی نمیدیدم متن عاشقانه بنویسم! حالم بد است...
کلا بعضی آدمها و بالاخص مردها زیاد خوششون نمیاد کسی ازشون سئوال بپرسه... شوهر من در این زمینه خیلی افراط داره. حتی سئوال های ساده و پیش پا افتاده ازش بپرسم شاکی میشه. ربطی به الان و اقدس هم نداره. از ابتدای ازدواجمون این طور بود. ولی الان که موضوع اقدس در میون هست حساسیتش روی سئوال پرسیدن های من بیشتر هم شده. البته خودم هم بی تاثیر نبودم. چون گاهی برای اینکه بفهمم پیش اقدس بوده یا نه خیلی سئوال پیچش میکردم! مثلا وقتی میفهمیدم ناهار خورده ازش میپرسیدم کجا ناهار خوردی؟ و اینا...
شاید از هر ده تا سئوال ساده و نامربوط حتی یکیش هم به زور شبهه ی سرک کشیدن تو کار اقدس داشته باشه اما شوهرم هر ده تا سئوال رو میپیچونه که اگر سئوال یازدهم احتمال لو دادن روابطش با اقدس رو داشت تابلو نشه!! به عبارت دیگه از ابتدای ازدواج کلا شوهرم همه سئوال هام رو سربالا جواب میداد تا اگه یه روزی یه جایی یه کاری خواست بکنه که نمیخواست من متوجه بشم، تابلو نشه. یک نفر که همیشه صاف و صادق جواب سئوالا رو بده، یکبار که ریگ به کفشش باشه زود لو میره. پس از ابتدا راه کتمان رو پیش میگیره. ولی این کتمان خودش بیشتر عامل شکاکیت میشه
از وقتی یه عده هی دوره افتادن که اثبات کنند من اینکم! تصمیم گرفتم یه روزی در این مورد بنویسم. فکر میکنم دیگه وقتش شده...
یه روز که حالم خیلی خراب بود... نشستم به سرچ کردن توی اینترنت در مورد زن دوم! هرچی وبلاگ و مطلب در مورد زن دوم گیر اوردم رو شخم زدم. سایت ها که بیشتر حرفای روانشناسی بود. ولی وبلاگ ها یک سریشون زن های اولی بودن که شوهرشون زن دوم گرفته بود و یک سریشون زنهای دوم بودن. بعضی از وبلاگها متروکه بودن. با اینحال کمی میخوندم تا حال و روز اون آدم ها رو درک کنم. در نهایت حدودا سه تا وبلاگ بود که تا حدی من رو جذب کرد و باعث شد بیشتر مطالبشون رو کامل بخونم. اما ازون سه تا فقط وبلاگ اینک بود که اولا مرحله به مرحله و کامل همه حس و حالش رو نوشته بود و اینکه هنوز داشت به روز میشد. از اول اول وبلاگش شروع کرده بودم به خوندن. روزی چند ساعت مینشستم پست هاش رو از قدیم به جدید میخوندم. و هرچی بیشتر میخوندم بیشتر میدیدم که چه قدر حالش مثل منه. دقیقا در شرایط های مشابه من، تفکرات مشابه من داشته! بیشتر حرف هاش رو با بند بند وجودم حس میکردم.
میدیدم که برخی رفتارهای شوهرش شبیه شوهر منه. کم کم متوجه شدم از نظر اعتقادی هم تقریبا مثل هم هستیم.
یه روز براش شمارم رو گذاشتم و ازش خواستم باهاش چت کنم... حس کردم این تنها ادمیه که میتونه خوب منو بفهمه. و همین طور هم شد. خیلی باهاش حرف میزدم و از حس و حال بدم بهش میگفتم و اون چون شرایطم رو درک میکرد، خیلی خوب واکنش نشون میداد.
علت اینکه بعضی خواننده ها فکر میکنند من همون اینک هستم، همینه. دقیقا همین شباهت های زیاد من و اینک باعث شد ما ارتباطمون با هم نزدیک بشه...
ولی خب... انتظار هم ندارم همه حرفم رو باور کنند! چون اینطور که فهمیدم چند تا از مخاطب های وبلاگم خیلی کج خیال هستند
دیگه خودتون مختارید. خواستید باور کنید نخواستید باور نکنید. چرا که: نرود میخ آهنین در سنگ!
وقتهایی که روی چت کردنای شوهرم با اقدس حساس میشم، موبایل شوهرم برام نمادی از اقدس میشه. هر بار که گوشی دستش بگیره حس میکنم پیش اقدسه!
(همیشه اینجوری نیستم. فقط وقتایی که میرن رو مخم این مدلی میشم)
یادمه اون اوایل که خیلی خیلی از نظر روحی به هم ریخته بودم... یه شب که شوهرم خواب بود و گوشیش رو توی هال به شارژ زده بود و گذاشته بود روی زمین، رفتم عین یک ادم دیوانه هر چی تونستم گوشی شوهرمو لگدمال کردم. پامو محکم محکم میکوبیدم روش و فحش میدادم!
الان مدتیه خدا رو شکر کمتر میبینم شوهرم چت کنه باهاش. نمیدونم حواسشو جمع میکنه جلوی من پیام نده یا کلا اقدس دست از وراجی برداشته؟ خودم حدس میزنم گزینه اول!