کلا بعضی آدمها و بالاخص مردها زیاد خوششون نمیاد کسی ازشون سئوال بپرسه... شوهر من در این زمینه خیلی افراط داره. حتی سئوال های ساده و پیش پا افتاده ازش بپرسم شاکی میشه. ربطی به الان و اقدس هم نداره. از ابتدای ازدواجمون این طور بود. ولی الان که موضوع اقدس در میون هست حساسیتش روی سئوال پرسیدن های من بیشتر هم شده. البته خودم هم بی تاثیر نبودم. چون گاهی برای اینکه بفهمم پیش اقدس بوده یا نه خیلی سئوال پیچش میکردم! مثلا وقتی میفهمیدم ناهار خورده ازش میپرسیدم کجا ناهار خوردی؟ و اینا...
شاید از هر ده تا سئوال ساده و نامربوط حتی یکیش هم به زور شبهه ی سرک کشیدن تو کار اقدس داشته باشه اما شوهرم هر ده تا سئوال رو میپیچونه که اگر سئوال یازدهم احتمال لو دادن روابطش با اقدس رو داشت تابلو نشه!! به عبارت دیگه از ابتدای ازدواج کلا شوهرم همه سئوال هام رو سربالا جواب میداد تا اگه یه روزی یه جایی یه کاری خواست بکنه که نمیخواست من متوجه بشم، تابلو نشه. یک نفر که همیشه صاف و صادق جواب سئوالا رو بده، یکبار که ریگ به کفشش باشه زود لو میره. پس از ابتدا راه کتمان رو پیش میگیره. ولی این کتمان خودش بیشتر عامل شکاکیت میشه
از وقتی یه عده هی دوره افتادن که اثبات کنند من اینکم! تصمیم گرفتم یه روزی در این مورد بنویسم. فکر میکنم دیگه وقتش شده...
یه روز که حالم خیلی خراب بود... نشستم به سرچ کردن توی اینترنت در مورد زن دوم! هرچی وبلاگ و مطلب در مورد زن دوم گیر اوردم رو شخم زدم. سایت ها که بیشتر حرفای روانشناسی بود. ولی وبلاگ ها یک سریشون زن های اولی بودن که شوهرشون زن دوم گرفته بود و یک سریشون زنهای دوم بودن. بعضی از وبلاگها متروکه بودن. با اینحال کمی میخوندم تا حال و روز اون آدم ها رو درک کنم. در نهایت حدودا سه تا وبلاگ بود که تا حدی من رو جذب کرد و باعث شد بیشتر مطالبشون رو کامل بخونم. اما ازون سه تا فقط وبلاگ اینک بود که اولا مرحله به مرحله و کامل همه حس و حالش رو نوشته بود و اینکه هنوز داشت به روز میشد. از اول اول وبلاگش شروع کرده بودم به خوندن. روزی چند ساعت مینشستم پست هاش رو از قدیم به جدید میخوندم. و هرچی بیشتر میخوندم بیشتر میدیدم که چه قدر حالش مثل منه. دقیقا در شرایط های مشابه من، تفکرات مشابه من داشته! بیشتر حرف هاش رو با بند بند وجودم حس میکردم.
میدیدم که برخی رفتارهای شوهرش شبیه شوهر منه. کم کم متوجه شدم از نظر اعتقادی هم تقریبا مثل هم هستیم.
یه روز براش شمارم رو گذاشتم و ازش خواستم باهاش چت کنم... حس کردم این تنها ادمیه که میتونه خوب منو بفهمه. و همین طور هم شد. خیلی باهاش حرف میزدم و از حس و حال بدم بهش میگفتم و اون چون شرایطم رو درک میکرد، خیلی خوب واکنش نشون میداد.
علت اینکه بعضی خواننده ها فکر میکنند من همون اینک هستم، همینه. دقیقا همین شباهت های زیاد من و اینک باعث شد ما ارتباطمون با هم نزدیک بشه...
ولی خب... انتظار هم ندارم همه حرفم رو باور کنند! چون اینطور که فهمیدم چند تا از مخاطب های وبلاگم خیلی کج خیال هستند
دیگه خودتون مختارید. خواستید باور کنید نخواستید باور نکنید. چرا که: نرود میخ آهنین در سنگ!
وقتهایی که روی چت کردنای شوهرم با اقدس حساس میشم، موبایل شوهرم برام نمادی از اقدس میشه. هر بار که گوشی دستش بگیره حس میکنم پیش اقدسه!
(همیشه اینجوری نیستم. فقط وقتایی که میرن رو مخم این مدلی میشم)
یادمه اون اوایل که خیلی خیلی از نظر روحی به هم ریخته بودم... یه شب که شوهرم خواب بود و گوشیش رو توی هال به شارژ زده بود و گذاشته بود روی زمین، رفتم عین یک ادم دیوانه هر چی تونستم گوشی شوهرمو لگدمال کردم. پامو محکم محکم میکوبیدم روش و فحش میدادم!
الان مدتیه خدا رو شکر کمتر میبینم شوهرم چت کنه باهاش. نمیدونم حواسشو جمع میکنه جلوی من پیام نده یا کلا اقدس دست از وراجی برداشته؟ خودم حدس میزنم گزینه اول!
امروز صبح با شوهرم بحثم شده. و طبق معمول اقدس هم داره از صبح فحش میخوره!
حقشه... شریک جرمه شوهرمه تا ابد. حتی اگه بمیره هم بازم وقتی من و شوهرم دعوامون بشه من اون رو فحش خواهم داد.
از وقتی همسر گوشی جدید خریده بارها متوجه شدم مثل قبل دیگه سریع گوشبش رو قفل نمیکنه! گاهی گوشیش دست بچه ها بود و بازی میکردن و همسر راحت میگرفت میخوابید!
با خودم فکر میکردم که چی شده انقدر خیالش از من راحت شده؟!!
تا اینکه یک روز وقتی گوشیش رو برداشت پیام هاش رو چک کنه متوجه شدم هر برنامه ای رو که میخواد باز کنه ازش اثر انگشت میخواد یعنی روی تک تک برنامه های گوشیش قفل اثر انگشتی گذاشته!!
دیدم نه... چیزی عوض نشده! هنوز همون بساطه!!!
از خوبیای کرونا این بود که کلی کلاس و کارگاه مجازی برگزار شد. من در این مدت در دوره های مختلفی شرکت کردم و باعث شد بتوانم کمک زیادی به حال خودم کنم. از چند جهت: هم اینکه در حالیکه کنار بچه هام هستم تونستم برای خودم وقت بگذارم و به علائقم بیشتر برسم. هم اینکه کارگاه های روانشناسی شرکت کردم و باعث شد خودم و اطرافیانم رو بهتر بشناسم و واکنش های بهتری نشون بدم.
این کلاسها به ترمیم اعتماد به نفس از دست رفته م کمک زیادی کرد. باعث شد برخی زوایای ناشناخته وجودم رو بشناسم و بفهمم برخی ضعف هایی که دارم نقص نیست...
دیشب باز خواب اقدس رو میدیدم. اینبار خواب دیدم اومده خونه مون!
وقتی رسید جلوی در واحدمون، من از جام بلند نشدم. روی مبل نشسته بودم. شوهرم رفت به استقبالش و همونجا در قاب در از هم لب گرفتن منم سریع واکنش نشون دادم و با زبون تند گفتم بدم میاد جلوی من لب میگیرید! یواشکی این کارا رو بکنید. اه...
بعد که اومد توی خونمون، متوجه شدم اصلا خونه رو مرتب نکردم. ازین کار خودم حس خوبی پیدا کردم! انگار بهش پیام دادم من تو رو تکریم نکردم و به مناسبت اومدنت خونه رو تمیز نکردم!
بعد بهش گفتم چادر بدم چادرت رو عوض کنی؟ همون لحظه یادم افتاد اون توی خونه من نامحرم نداره و چادر نیازی نداره... یهو حالم خراب شد
گاهی که شوهرم میره تو فاز گیر دادن... با خودم میگم چه بهتر که یک شب درمیون بره پیش اقدس، منو به حال خودم بذاره. هی به من و بچه ها پیله نکنه...
توی این چند روز تعطیلی برای حفظ دوری و دوستی! رفتم باغ یکی از اقوام دو روز نفس کشیدم. هی نگه چرا به بچه دیر غذا دادی؟ بچه نرو اون بالا میفتی! با بچه ها سر کانال تلویزیون کل کل کنه! و غیره...
پ.ن: الان چار نفر میان کامنت میذارن: دیدی تو اینکی! داری تعدد رو تبلیغ میکنی!
چند روزه یکم بی اعصاب شدم. دلیل خاصیم نداره!
یکم خاطرات گذشته و یک سری مقایسه ها میاد تو ذهنم. عصبی میشم. تو دلم به شوهرم و اقدس فحش میدم...
بچه های طفلک هم از بی اعصابیم بی نصیب نمیمونن متاسفانه...